شب تیره و ره دراز و من حیران
شب تیره و ره دراز و من حیران
فانوس گرفته او به راه من
بر شعله بی شکیب فانوسش
وحشت زده می دود نگاه من
بر ما چه گذشت؟ کس چه می داند
در بستر سبزه های تر دامان
گوئی که لبش به گردنم آویخت
((فروغ فرخزاد))
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان ۱۳۹۴ ساعت 17:50 توسط علی اصغر ایلخانی
|
جز دعا کار دگر نیست مرا