بــه هميــن سـادگــى!

به زمانى كه پا در راه نهاده اى
 
 تا دلت از جاى كنده شود

 نيازى به بدرقه ى ديدگان اشك آلود نيست

 و كرشمه ى انگشتان ظريفى كه شوخگينانه

 بُخار از شيشه ى پنجره به سويى مى زنند...
تا مه، به خاطر چشمهاى عاشق از هم بشكافد

 به همان سادگى كه كلاغ سالخورده

 با نخستين سوت قطار سقف واگن متروك را ترك مى گويد

 دل، ديگر در جاى خود نيست

 بــه هميــن سـادگــى!

بعضی ها ،

بعضی ها ،

هیچ وقت آدم نمی شوند !

در چرخه ی تکامل …

چگونه ظاهرِ آدم یافتند ، نمیدانم !

خصلتشان زخم زدن است !

و

خراشیدنِ روح !

حالا تو بگو ،

چگونه در کنارِ چنین گرگهایی ..

اگر چنگ در نیاوری !

دوام می یــابــی !
 

تقدیم به کسی که عاشقانه دوستش دارم ولی.........

منتظر لحظه ای هستم كه دستانت را بگیرم

در چشمانت خیره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاری كنم

 

منتظر لحظه ای هستم كه در كنارت بنشینم

سر روی شانه هایت بگذارم….از عشق تو…..

از داشتن تو…اشك شوق ریزم

منتظر لحظه ی مقدس كه تو را در اغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم كنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه كنم

آری من تورا دوست دارم

و

عاشقانه تو را می ستایم


قورباغه و كانگورو


 قورباغه به كانگورو گفت:

من می توانم بپرم تو هم.

پس اگر با هم ازدواج كنیم...
بچه مان می تواند از روی كوه ها بپرد، یك فرسنگ بپرد،

و ما می توانیم اسمش را «قورگورو» بگذاریم.

كانگورو گفت: «عزیزم»

چه فكر جالبی

من با خوشحالی با تو ازدواج می كنم

اما درباره قورگورو

بهتره اسمش را بگذاریم «كانباغه»

هر دو سر «قورگورو» و «كانباغه»

بحث كردند و بحث كردند.

آخرش قورباغه گفت:

برای من نه «قورگورو» مهمه نه «كانباغه»

اصلا من دلم نمی خواهد با تو ازدواج كنم.

كانگورو گفت: «بهتر»

قورباغه دیگر چیزی نگفت

كانگورو جست زد و رفت.

آنها هیچوقت ازدواج نكردند، بچه ای هم نداشتند

كه بتواند از كوه ها بجهد یا یك فرسنگ بپرد.

چه بد، چه حیف

كه نتوانستند فقط سر یك اسم توافق كنند.

همان  طور که دیگـــــــر 

شلوار پاره نشانــه ی

فقر نیست سکوت هم

نشانه ی رضایت نیسـت

قلب من

در کودکی ام,

شنیده بودم قلب هرکس ,

به اندازه مشت گره کرده اش است...

مشت می کنم...

و خیره می شوم به انگشتهای گره خورده ام...

دستم را می چرخانم و دورتادورش را نگاه می کنم...

چقدر کوچک و نَحیف باید باشد قلبم!!!

در عجبم از این کوچک نحیف! که چه به روزم آورده!

وقتی تنگ می شود...میخواهم زمین و زمان را بهم بدوزم!

وقتی می شکند...چنگ می اندازد به گلویم و نفس را سخت می کند...

وقتی که میخواهد و نمیتواند...

موج موج اشک می فرستد سراغ چشمهایم...
در عجبم از این کوچک نحیف...!!!

دکتر علی شريعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست

که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی

فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند.

مرده و زنده‌‌شان يکی است.

 ٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند

و در نبودنشان هم تاثيرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند.

دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

 ٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم.

اما وقتی که از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم،

باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند.

ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان.

اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود.

سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست می‌شويم و درست در زماني که می‌روند

يادمان می‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم.

شايد تعداد اين‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

باغ وحش


ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﻣﻤﻠﻮ ﺍﺯ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺑﻠﻨﺪﮔﻮﯼ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺷﺪ:

ﺑﺎﺯﺩﯾﺪﮐﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﺩﻥ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻏﺬﺍ ﻭ ﺧﻮﺭﺍﮐﯽ ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﯼ ﻓﺮﻣﺎﯾﯿﺪ

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﺠﺪﺩا" ﺍﺯ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻮ ﺍﻋﻼﻡ ﺷﺪ

” ﺑﺎﺯﺩﯾﺪﮐﻨﻨﺪﻩ ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻐﺬﯾﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﯼ ﻓﺮﻣﺎﯾﯿﺪ

ﺍﯾﻦ ﻫﺸﺪﺍﺭﻫﺎ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ

ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻠﻨﺪﮔﻮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ :

ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻋﺰﯾﺰ ﺧﻮﺍﻫﺸﻤﻨﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻏﺬﺍ ﻧﮕﯿﺮﯾﺪ

گره های زندگی


زندگی پراست از گره هایی که

تو آن را نبسته ای

اما باید تمام آنها را

به تنهایی باز کنی

تنهای تنها . . .


دوست داشتن

دوست داشتن را از زنبور نياموز

زيرا زنبور از گلي به گل ديگر ميرود

دوست داشتن را از ماهي بياموز

كه اگه از اب جدا بشه ميميره

نجس ترين چيز دنيا


گويند روزي پادشاهي اين سوال برايش پيش مي آيد و

مي خواهد بداند که نجس ترين چيزها در دنياي خاکي چيست.

براي همين کار وزيرش را مامور ميکند که برود و

اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا کند و در صورتي که آنرا

پيدا کند و يا هر کسي که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.

وزير هم عازم سفر مي شود و پس از يکسال جستجو و پرس و جو از

افراد مختلف به اين نتيجه رسيد که با توجه به حرفها و صحبتهاي

مردم بايد پاسخ همين مدفوع آدميزاد اشرف باشد.

عازم ديار خود مي شود در نزديکي هاي شهر چوپاني را مي بيند

و به خود مي گويد بگذار از او هم سؤال کنم شايد جواب تازه اي

داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزير مي گويد

من جواب را مي دانم اما يک شرط دارد و وزير نشنيده شرط

را مي پذيرد چوپان هم مي گويد تو بايد مدفوع خودت را بخوري

وزير آنچنان عصباني مي شود که مي خواهد چوپان را بکشد

ولي چوپان به او مي گويد تو مي تواني من را بکشي

اما مطمئن باش پاسخي که پيدا کرده اي غلط است

تو اين کار را بکن اگر جواب قانع کننده اي نشنيدي من را بکش.

خلاصه وزير به خاطر رسيدن به تاج و تخت هم که شده قبول مي کند

و آن کار را انجام مي دهد سپس چوپان به او مي گويد:

" کثيف ترين و نجس ترين چيزها طمع است که تو به خاطرش

حاضر شدي آنچه را فکر مي کردي نجس ترين است بخوري.

براي بهترين دوستانم ...

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو

" می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی داني.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی

نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی ،

اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی،

لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

 وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی،

دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش.

آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

 سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "   

 هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر.

به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

 چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است

و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

 هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی،

مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود

که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

برایت اتفاق افتاده

 

برایت اتفاق افتاده دنبال خودت باشی؟

شبی مانند یک دیوانه در حال خودت باشی؟

بدون هم‌قدم از پرسه‌های خسته برگردی

میان جاده تنها باشی و مال خودت باشی؟

شده نام و نشانت را بپرسی از کسی دیگر!

شده در دیگران دنبال امثال خودت باشی؟

شده سنگ مزارت را ببینی بر سر راهت

شده مانند من، یک عمر پامال خودت باشی

شبی در خواب مانند کبوتر بال بگشایی

شبی آواره ی روح سبکبال خودت باشی

سراپا شمع باشی، شعله ور از بخت برگشته

سراپا شعله ور، پاسوز اقبال خودت باشی

برایت اتفاق افتاده شاید مثل من گاهی...

برایت اتفاق افتاده دنبال خودت باشی

 

درد

همه زندگیم درد است !

نمی‌دانم عظمت این کلمه را درک می‌کنی یا نه ؟!

وقتی می‌گویم درد ،
 
تو به دردی فکر نکن که جسم انسان ممکن است
 
از یک بیماری شدید بکشد ،
 
نه !
 
روحم درد می‌کند !

قورباغه ها

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان


 

یاد سهراب بخیر!

آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفت:

تو مرا یاد کنی یا نکنی

باورت گر بشود، گر نشود

حرفی نیست؛

اما...

نفسم می گیرد

در هوایی که نفس های تو نیست

تو بگو...

او که می ماند ، نخواهد رفت

 او که رفته است ، نخواهد رسید

 او که رسیده است ،پشیمان است

 این همه از شکستن سکوت

 چه عاید آینه شد!؟

 رفتن هم حرف عجیبی

 شبیه اشتباه آمدن است.

 تو بگو...

 دایره تا کجای این نقطه خواهد گریست ؟

دلت که گرفت،

 

دلت که گرفت،

 دیگر منت زمین را نکش

راه آسمان باز است، پر بکش

او همیشه آغوشش باز است،

 نگفته تو را میخواند ؟

اگر هیچکس نیست، خدا که هست...


 

امانه

 

از اینجا رانده ­ام، آری! از آنجا مانده اما نه!


دل درمانده‌ای دارم، دل وامانده اما نه!


طنین گریه‌ام پیچیده در ذهن غزل‌هایم


از اینجا می‌روم امشب، غزل ناخوانده اما نه!


تمام داستان را مو به مو گفتم، نفهمیدی


گمان کردی که گیسویت مرا پیچانده، اما نه!


جنون صحرا به صحرا می برد با خود مرا چون عشق


خیالاتی شدی، گفتی: دلت جا مانده، اما نه!


تمام بیدهای باغ را آتش زدی، گفتی:


جنون چشم‌های من تو را سوزانده، اما نه!


از اینجا رانده‌ام، آری! از آنجا مانده‌ام، آری!


دل درمانده‌ای... آری! دل وامانده اما نه!

 

مرا این گونه بر ذهنت تصور کن
کمی خسته، کمی تنها

کمی از فکرها رفته
کمی دلتنگ

کمی از کوره در رفته

کمی از مرزها رانده
کمی شادم، کمی غمگین

ولی باشد همی رنگین

همه احوال ما این گونه باید دید