ترس

 ترسم از اين است كه

يك شب بخواهي به خوابم بيايي

و من هم چنان به يادت

بيدار نشسته باشم.

ترسيده اي؟

ترسيده اي؟

              از كه؟

از جهان؟ 

           من جهانت

از گرسنگي؟

         من گندمت

از بيابان؟ 

        من بارانت

از زمان؟

       من كودكيت

از سرنوشت؟

              من هم از سرنوشت مي ترسم...

دلتنگي

گفتند

دلتنگي هايت را به برگ بسپار

پاييز، مي ريزد.

سپردم.

اما ندانستم درخت دلتنگي هاي من

كاج است.

دردودل

همیشه با کسی درد و دل کنید که ,,,

 دو چیز داشته باشد ,,,

یکی درد ,,,

دیگری دل ,,,

غیر از این باشد ,,,

به تو می خندد ,,,

بهترین دوست من ,,,

آینه است ,,,

وقتی گریه میکنم ,,,

او نمی خندد ,,,

زندگی هیچ گاه به بن بست نمی رسد

زندگی هیچ گاه به بن بست نمی رسد ,,,

 کافیست چشم باز کنیم و راه های بی شماری را فرا روی خود ببینیم ,,,

خدا که باشد هر معجزه ای ممکن میگردد ,,,

نوستالژی,,,

چه زود دیر می شود

                       در باز شد ,,,

 درس اول: بابا آب داد، 

                             ما سیرآب شدیم 

 بابا نان داد

                         ما سیر شدیم ,,,

اکرم و امین چقدر سیب و انار داشتند در سبد مهربانی شان ,,,

 و کوکب خانم چقدر مهمان نواز بود,,,

وچقدر همه منتظر حسنک بودند ,,,

 کوچه پس کوچه های مهربانی را به سرعت طی کردیم ,,,

ودر زندگی گم شدیم ,,,

 همه ی زیبای ها رنگ باخت ,,,

 ودر زمانه ای که زمین در حال گرم شدن است ,,,

 قلب هایمان یخ زد ,,,

 نگاهایمان سرد شد ,,, 

 ودستهایمان خسته ,,,

 دیگر باران نمی بارد ,,,

 وماکودکان دیروز دلتنک شدیم ,,,

                     زرد شدیم،،،، پژمردیم ,,,

وخشکزار زندگیمان تشنه آب شد ,,,

 وسالها وقتی پشت سرمان را نگاه می کنیم،،،،

جز ردپایی از خاطرات خوش بچگی نمی یابیم،،،،

ودر ذهنمان جز همهمه زنگ تفریح،طنین صدایی نیست.

(وامروز چقدر دلتنگ آن"روزها"ییم.)

 پاکن هایی ز پاکی داشتیم ,,,

یک تراش سرخ لاکی داشتیم ,,,

 کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت ,,,

دوشمان از حلقه هایش درد داشت ,,,

گرمی دستانمان از آه بود ,,,

برگ دفترهایمان از کاه بود ,,,

 تادرون نیمکت جا میشدیم ,,,

ما پر از تصمیم کبری میشدیم ,,,

 باوجود سوز و سرمای شدید ,,,

ریز علی پیراهنش را میدرید ,,,

 کاش میشد باز کوچک میشدیم ,,,

لااقل یک روز کودک میشدیم ,,,

ماهی سیاه کوچولو

می دانم

بر روزهای رفته ام و نگاه پر خیرت بر آستان زندگیم

آنقدر اطمینان دارم

که می دانم

حکمتی پشت آن نهفته است

حتی اگر بغض دلم را بترکاند

حتی اگر بی کسی کارد بر استخوانم بزند

می دانم تو در تمام لحظه های تنهای اتاقم با منی

در تمام لحظه هایی که می گویم بی خیال می گذرد

در تمام لحظه هایی که هزار بار از خودم می پرسم

برای چه زاییده شدم وقتی هیچ نوری در قلب کسی نیستم

درد بی کسی در میان همه کسانم، مرا ذره ذره می خورد

ای کاش هجرتم را می خواستی

از دیاری که برق نگاه آشنایی در آن نیست

و نگاه های سرد و سنگین، قلبم را به درد آورده

رهاییم بخش

رهاییم بخش

 

یک فنجان حرف دم نکشیده

 

حرفهای دم نکشیده مرا به دل نگیر

 کافیست کمی مرا به جوش و خروش درآوری

آنقدر برایت شیرین میشوم..............

که شیرین قصه هایم خواهی شد.

دانه می دهم گنجشک های صبحگاهی را

دانه می دهم گنجشک های صبحگاهی را

پشت پنجره ام

از خرده شعرهایی که شب

از دست های تو

می ریزد بر بی خوابی ها

و بالش لبریز از امیدم

شب تیره و ره دراز و من حیران

شب تیره و ره دراز و من حیران

فانوس گرفته او به راه من

بر شعله بی شکیب فانوسش

وحشت زده می دود نگاه من

بر ما چه گذشت؟ کس چه می داند

در بستر سبزه های تر دامان

گوئی که لبش به گردنم آویخت

((فروغ فرخزاد))

بازی قشنگی بود ...

اما ما قشنگ بازی نکردیم ....

قبول کن که هردو باختیم ....

من که "همه" را به تو فروختم ...

و تو که مرا به "هیـــــــــــــــــــچ "فروختی...

کاش

کاش توی زندگی هم مثل فوتبال وقتی زمین میخوردی و از درد به خودت می پیچیدی ، یه داور می اومد ازت میپرسید : میتونی ادامه بدی ؟! تو هم میگفتی : نه ؛ باید برم بیرون ...!