قورباغه و كانگورو
قورباغه به كانگورو گفت:
من می توانم بپرم تو هم.
پس اگر با هم ازدواج كنیم...
بچه مان می تواند از روی كوه ها بپرد، یك فرسنگ بپرد،
و ما می توانیم اسمش را «قورگورو» بگذاریم.
كانگورو گفت: «عزیزم»
چه فكر جالبی
من با خوشحالی با تو ازدواج می كنم
اما درباره قورگورو
بهتره اسمش را بگذاریم «كانباغه»
هر دو سر «قورگورو» و «كانباغه»
بحث كردند و بحث كردند.
آخرش قورباغه گفت:
برای من نه «قورگورو» مهمه نه «كانباغه»
اصلا من دلم نمی خواهد با تو ازدواج كنم.
كانگورو گفت: «بهتر»
قورباغه دیگر چیزی نگفت
كانگورو جست زد و رفت.
آنها هیچوقت ازدواج نكردند، بچه ای هم نداشتند
كه بتواند از كوه ها بجهد یا یك فرسنگ بپرد.
چه بد، چه حیف
كه نتوانستند فقط سر یك اسم توافق كنند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 8:34 توسط علی اصغر ایلخانی
|
جز دعا کار دگر نیست مرا